آوشآوش، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 29 روز سن داره

***قشنگ ترین اتفاق زندگی***

تولد بابایی

  تولد ، تولد ، تولدت مبارک !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!   امروز 1392/05/15 تولد بابامه بابای مهربونم تولدت مبارک مامانم می خواست برای بابام کیک درست کنه " آخه مامانم کیکاش خیلی خوشمزست " اما ....!!!!! همزنمون سوخته پس امروز یه تولد بدون کیک داریم دیروز بابا محسنم موتور دوستشو آورده بود خونه منو سوار موتور کرد و کلی تو کوچه چرخوند خیلی خوب بود منم وقتی سوار موتور بودم مامانم رو صدا می مزدم که منو نگاه کنه   اینم یه تبریک از طرف مامان به بابا     *** مهربان همسرم ، به پاس تمام خوبیهایت ** عاشقتم و !!!!! تولدت مب...
5 شهريور 1392

پسرم دلتنگم شده

همین الان ساعت 11:30 مورخه 92/06/05 گاله زینب زنگ زد ، گفت که : دلتنگم شدی گفتی مامان ، مامان گاله هم به من زنگ زد و گوشی رو به آوشی مهربون خودم داد و ....... کلی با هم حرف زدیم من فقط قربون صدقت رفتم شما هم حرف می زدی ولی !!!!!!!! نمی فهمیدم چی می گی عاشقتم بوس بوس بوس مامان رو می خوام ...مامان رو می خوام ...
5 شهريور 1392

!!!!!! دلتنگتم آوشم !!!!!!

مامان قربونت بره دلم برات یه کوچولو شده دیروز ساعت 2 اومدم خونه مادر جونت گفت 1 ساعتی میشه بیقراری میکنی الانم دوست دارم به قول خودت " مگم مگم " محکم بغلت کنم صورتت رو غرق بوسه کنم تو بغلم بگیرمت و محکم فشارت برم تا بری تو تموم وجودم بوس بوس بوس دوست دارم بهانه زندگی من مامانت بمیره چکار کنم شاغلی دیگه ...
3 شهريور 1392

بازار

دیروز 1392/06/02  رفتیم بازار آخه مادر جون به خاله زینب گفته بود دستگاه ستاپ باکس بخره کلی مامان رو اذیت کردی بغل مامان نمی موندی زمین هم که بودی برعکس مسیر راه می رفتی تو مسیر هم اتفاقی خاله منصوره و داداشی رو دیدیم کلی ذوق کردی وقتی برگشتیم خونه تا آخر شب شیطونی کردی مامان فدات بشه پسر گلم الان هم من اداره ام دلم می خواد پیشم بودی تا یه بوس گنده از اون لپات می کردم ...
3 شهريور 1392

یک سال و 10 ماهگی

آوشی مهربونم امروز ا سال و 10 ماهه مشی الهی مامان قربونت بره دیروز با هم رفتیم خونه مادر جون داداشی از مسافرت برگشته بود و می خواست شمار رو ببینه دایی با داداشی شوخی می کردو کشتی می گرفت بعد شما به مامان گفتی مامان: دایی ، داداش کشت !!!!!!!!!! دایی هم رفت دانشگاه تا سه چهار ماه نمی بینیمش خدا پشت و پناهش ...
29 مرداد 1392

یه دلتنگی کوچولو

سلام گل پسرم الان ساعت 10:27 تو اداره ام وبلاگتودیم ، عکساتو دلم برات خیلی خیلی خیلی تنگ شده صبح که می خواستم بیام اداره ، بیدار شدی و منو صدا زدی اما تا منو ندیدی از خونه زدم بیرون اما بابایی پیشت بود راستی چند وقتیه که به : مسواک میگی مداک باشه : بشه " قربونت برم خیلی خیلی قشنگ تلفظ می کنی " بوس بوس بوس ...
16 مرداد 1392

ماجرای کجایی !!!!!!!!!!!

دیروز 1392/05/14  ساعت 13:30 یه جمله دو کلمه ای گفتم بچه کجایی عمو کجایی ممت کجایی داد میزدم و تکرار می کرم مامانم گفت قربونت برم پسر گلم این اولین جمله ای بود که گفتی
16 مرداد 1392